تبليغاتX
یاس سفید

یاس سفید

گوناگون

به موسسه ای رفتم

با مدیر انجا اشنا بودم

یعنی اشنا شدم از طریق پارتی که اگر نباشد هرکه باشی پشیزی هم نمی ارزی.

سعی کردم در اولین  برخورد لباس مناسب انجا بپوشم.

ولی وقتی  وارد شدم و درجستجوی بانو  بودم. بانوی میانسالی  خود را به من نزدیک کرد

و گفت منتظرت بود.

با بانوی میانسال وارد گپ و گفت شدم

چیزهایی گفت که افسوس خوردم بر این جامعه و  بر این لقب مسلمانی که بر خود گذاشته ایم.

میگفت دخترکی ۱۶ ساله خود را به من رسانده و گفت پناهم  ده.

از ترس تجاوز پدرم.

مادرم مدتی است فوت کرده  پدر رهایم نمیکند

بانوی میانسال کوله باری از تجربه ها بود.

ما فقط در قانون مجازات مجازاتش را خوانده ایم

زنا با محارم  اعدام.

چگونه با بودن اینهمه روسپی  و بیماران تن فروش  که فقط با عرضه خود ارام میگیرند  یک پدر  از دخترک خود نمیگذرد.

به کجا میرود این قافله !!!!!!!!!!!!

این پدر است یا یک متجاوز به عنف؟؟؟؟؟؟؟

پدر که باید تکیه گاه باشد و بازوانش مامنی برای  دخترکش.

پدر ی که باید چشمانی  همانند عقاب داشته باشد برای ناموس خود.

ایا اعدام و شلاق  کافی است برای  این پدر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

افسوس  به این  قانون.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط یاس سفید  | 

همانند الاغ مش رجب در گل مانده ایم.

به خود هی  سوقولک میزنیم بشین درس بخوان برای وکالت

زهی خیال باطل.

این ذهن درس بخوان نیست.

ما نیز که ید طولایی در توجیه داریم

خود را به روش مدرنیته  قانع کردیم(همون خر خودمونی) که ازمون فقط برای امادگی شرکت کن  نه بیشتر.

این وجدان همیشه بیدار  نیز بسیار سریع قبول کرد و این شد  که ایام را در تعطیلات به سر میبریم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط یاس سفید  | 

برگشت من

سلام.

من با تاخیری حدود یک سال برگشتم.

وقتی نوشتم اخرین بار فکر نمیکردم   اپ بعدی  یک سال دیگه باشه.

وقتی نوشتم اخرین بار  فکر نمیکردم  خیلی چیزا عوض بشه

وقتی نوشتم اخرین بار با الان خیلی تفاوت داشتم.

وقتی اخزین بار از شیطنتای بچگی  نوشتم  خیلی شاد تر و سرزنده تر از الانم بودم.

اخرین بار که نوشتم درسم تمام شده بود

حالا خیلی چیزا.

وای که خونه ی بلاگی و خونه ی دلم چقدر گرد و خاک گرفته.

منم اصولا تنبل  .حوصله  این کار هارو ندارم.

فعلا همینجوری خاک گرفته تحملش کنید.

هروقت میاین ماسک بزنید که گرد و خاک   وارد ریه تون نشه.

راستی وقتی میرفتم  پول قبض اب اینجوری نشده  بود.

وگرنه الان شیلنگ به دست  همه جارو میشستم.

نقش یک پتروس ایرونی خوب  رو بازی میکردم  گرد و غبار خیلی از بلاگهارو  میگرفتم.

وقتی رفتم  خیلی رونق داشت بلاگ نویسی.

وقتی رفتم.   سر همه بچه ها شلوغ بود.

لطفا هیچ سوال خاصی نپرسید ازمن.

ولی اقای برزگر  قول مهمونی داده   هیشکی هم اپ نکنه. یا حتی  من بعد همین بار دیگه اپ نکنم  شامل مهمونی میشم.

یک فرد حقوقی باید حواسش خیلی جمع باشه. به حرفاش.

امیدوارم  یک سمبوسه ندید بهمون به جای شام.

یک بار از این اقا پزسیدم ماشین چی داری گفت کیا.

گفتم ای ول.  بعد فرمودن........................

شاد و موفق باشید.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 4:7 قبل از ظهر  توسط یاس سفید  | 

دهه شصت

این مطلب رو یکی از دوستام برام پرینت گرفته بود  و بهم داد.چون عاشق  خاطرات بچگیم و شیطنتاش  هستم.برای همین از منبع بی خبرم.

اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم.


 وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم.


 یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !
شما ی

 تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ...
 کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو.


 دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم.....(همیشه متنفر بودم از صف )


 عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم:)))) کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود(اخی  یادش بخیر.  حالا با یک کمد کفش  هم حس  اون موقع بر نمیگرده)


 مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون بِخاره، بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون .

  وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم.


پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.


وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده.


 از جلو نظااااااااااااااااام  هم حال و هوای خودشو داشت.


 اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه(البته فکر کنم این تخصصی  ذکور بوده چون پوست ما ها رو همیشه میکندن  واسه حجاب   )
 سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم(اینو نوشتم  احساس کردم جقدر دلم تنگ شد برا ی اون روزا)


 آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی


 گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن.
 صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود(هنوزم خوشم میاد سمت چپ دفتر)


 آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن


 برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم(همیشه این کا را رو مامانم برام انجام میداد.)


 با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه.(اینم کاره مامانم بود .)


تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم(من همیشه عاشق سنگ ریزه و لگد کردن بودم  . الانم  ......


 دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل (همیشه نقاشی هاشو داییم واسم میکشید) 

 

 یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟  و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم(واقعا  اگه یکی هم با خودمون اینجوری میکرد دلخور نمیشدیم   ولی الان  ......)


 توی دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!(من از این جرات ها نداشتم.  مامانم هر روز  یا مدرسه بود یا در تماس با خانم معلم.)


 افسانه توشی شان یادش بخیر(اخی یادش بخیر .)


 چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم(چقدر زود این شعرا رو حفظ میشدیم.  حالا  برای دوتا  ماده قانون.......)


 شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما، از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر...!!(من که اینو یادم  نمیاد)


 برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن.(چقدر بیست روی این برگه ها حال میداد.


 زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی..... (دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو)


 یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر خسته ی سرد، یک ابر پر ز باران(فکر کنم برنامه دهه فجر بود  )


 چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود (ولی خیلی حال میداد.)

 با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه(یک مدت پیش کیش بودم  کنار ساحل با حباب ساز داشتم بازی میکردم و حباب درست میکردم  یک دفعه  باد امد و حباب ها پرتاب شدن  روی چند تا  اقا.  فقط بهم خندیدن  کلی خجالت کشیدم. ولی مهم نبود  چون عاشق حباب ساختن هستم)


 هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت 6:40 تا 7 صبح، رادیو برنامه "بچه های انقلاب" رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش صبحانه میخوردیم(اصلا اینو یادم نمیاد )


 به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود(اینقدر خوب انشا  مینوشتم  )


 توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که بیسکوییت رو توی کاسه خورد میکردیم و روش آب میریختیم، اییییی الان فکرشو میکنم خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما )

 انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !(بازی من بود با دختر عموم  وقتی منتظر بودیم  سرویس بیاد  اون موقعه  ها میگفتیم اقای سرویس)


 اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!


 بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ میکردیم


 خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی(یک مدت پیش دوباره  خوندمش و دیدیم واقعا همه رو کامل  حفظ هستم)


: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی رو بزن!! یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن درمیآورد.


 با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم(اینو هر کی بلده به من یاد بده . یک مدتی هر کاری میکنم درست نمیشه به خیلی ها گفتم اونا هم یادشون رفته.)
شما یادتون نمیاد، تابستونا که هوا خیلی گرم بود، ظهرا میرفتیم با گوله های آسفالت تو

 خیابون بازی میکردیم!! بعضی وقتا هم اونها رو میکندیم میچسبوندیم رو زنگ خونه ها و فرار میکردیم(این کار پسر ها هست که همیشه  شر هستن)


 وقتی دبستانی بودیم قلکهای پلاستیکی سبز بدرنگ یا نارنجی به شکل تانک یا نارنجک بهمون می دادند تا پر از پولهای خرد دو زاری پنج زاری و یک تومنی دوتومنی بکنیم که برای کمک به رزمندگان جبهه ها بفرستند.


 همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی گوجه فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود، اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه گندیده میداد.


 تو ی کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم(وقتی هوا بارونی بود  و ورزش داشتیم و محکوم بودیم به کلاس موندن  هم بازی میکردیم. )


دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم .

شما یادتون نمیاد، خانم خامنه ای (مجری برنامه کودک شبکه یک رو) با اون صورت صاف و صدای شمرده شمرده ش(البته دیگه الن خیلی پیر شده  نمیدونم چرا مصاحبه اش رو میدیدم اصلا توی ذهنم هیچی نداعی نشد)
سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا چایی داغه، دایی چاقه.
صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو.


 قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع میشد، اول بیست دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامی گمشدگان بود با عکساشون.. که وحشتی توی دلمون مینداخت که این بچها چه بلایی سرشون اومده؟؟ آخر برنامه هم نقاشیهای فرستاده شده بود که همّش رنگپریده بود و معلوم نبود چی کشیدند.(قسمت گمشده ها رو یادم نمیاد  . با چند نفر چک کردم اونا هم میگفتن نبوده.  صحت و سقم  با نویسنده  اصلی )


تازه نقاشیها رو یک نفر با دست میگرفت جلوی دوربین، دستش هم هی میلرزید!!
آخرش هم: تهران ولیعصر خیابان جام جم ساختمان تولید طبقه دوم، گروه کودک و نوجوان.


شما یادتون نمیاد، یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشییییییددددد (مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه! بعد همیشه یه بلاهایی که سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد، من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه. یه گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف میپرید و میگفت:
آتیش آتیشم، آتیش آتیشم، اینجا رو آتیششش میزنم، اونجا رو آتیششش میزنم، همه جا رو آتیششش میزنم
 قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه میگفت: بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم.


 اون موقعی که شلوار مکانیک مد شده بود و همه پسرا میپوشیدن.
 بااااااا اجازه ی صابخونه (سر اکبر عبدی از دیوار میومد بالا)


 تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم
همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه(وای فکرش هم دیوونم میکنه.


یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان ...(هنوزم گهگاهی  این بازی و میکنم.)


قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه.


گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرک خسته میشه... بالهاشو زود میبنده... روی گلها میشینه... شعر میخونه، میخنده
اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررتررررررررررررر صدا میداد(من عاشق اون تفنگ هایی بودم که خودش کلی صدای مختلف در میاورد  و  با هر صدا یک رقص نور روشن میشد )


 خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم (وقتی میخواستم  کمتر بنویسم خط فاصله ها رو بزرگ میذاشتم)

 من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت: اسم من، اندیشه ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه، چیزی درست نمیشه(یاااااااااااااااااااااادش بخیر  . چقدر حال میداد.  )
 علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضعیت قرمز است... قیییییییییییییییییییییییییییییییییژژژژژژژ. و بعد بدو بدو رفتن تو سنگر، کیسه های شن پشت پنجره های شیشه ای، چسبهایی که به شیشه ها زده بودیم، صدای موشکباران، قطع شدن برق، و تاریکی مطلق، و بعد حتی اگه یک نفر یک سیگار روشن میکرد از همه طرف صدا بلند میشد: خامووووووش کن!!! خامووووووش کن!!!!

یادش بخیر بچگی  . همه شیطنتا  همه پاک بودنها  بی غل و غش بودیم.یک دقیقه دعوا میکردیم  بعدش زود یادمون میرفت  .از همه چی لذت میبردیم  همه چی خوشحالمون میکرد. 

وای یاد اون همه پر خوری ها بخیر.  همه چی روهم  میخوردیم  هیجیمون نمیشد. 

شو ر و حال کودکی بر نگردد .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط یاس سفید  | 

مهریه های عجیب و غریب

سلام.

به خودم گفتم   زودتر  يك  مطلب جديد  بزارم  تا يك قتل به راه نيافتاده   و منو هم به جرم  معاونت  در قتل  اونم از نوء عمد

راهي  زندون  نكردند.

ولي بچه ها  خدايي اين همه بحث كرديد   ولي من حرفم اصلا نه در مورد  فارسي وان   بود  نه   باورهاي ديني   اقليت.

 

من  حرفم  فقط در مورد  نوع مبلغين  بود  والسلام.

اين بار مطلب در مورد مهريه  وطلاق  هاي عجيب  و غريب  ثبت شده هست.

1-       خانمي از شوهرش  تقاضاي طلاق  كرد   چون واسش  يك كيلو  خيار  سبز  نخريد .

2-      خانمي طلاق  خواست  چون شوهرش  خسيس  هست و براش يك ابميوه  نخريده.

3-      خانم بعدي  مهريه اش هزار تن پوست پياز  بود   و اون  رو مطالبه كرد  چون شوهرش  معتاد  بود"البته اين يكي حقش بوده".

4-      خانمي مهر يه اش رو مطالبه كرد  كه 10 اهوي وحشي بود.

5-      خانمي تقاضاي طلاق  كرد  چون شوهرش بايد  در سال  دو سرويس مبل  ميخريده و امسال به وعدش  عمل نكرده.

6-      خانمي تقاضاي طلاق كرد  چون ميخواسته  سوار اتو بوس بشه بره خونه مامي جونش   شوهر  جونش گفته خودم  با تاكسي  ميرسونمت و خانم از اين همه محدوديت  خسته شده  بنده خدا.

7-      خانمي طلاق خواست  چون شوهرش  سينما  نميبردش  و خانم  اسيب هاي شديد  روحي متحمل شده.

8-      زن و شوهري دادخواست طلاق توافقي "عدم امكان سازش"  دادن  چون خانم گرمايي  بود  و اقا  سرمايي

9-      خانمي بعد  40 سال زندگي مشترك تقاضاي طلاق كرد  چون شوهرش  واسش  تلويزيون   ال  سي  دي  نخريده  و خانم  جلوي همه خجالت ميكشه.

10-  خانمي  مهريه اش 500 هزار گل اركيده  بوده  كه داماد خيلي خوش به حالش  شده  اون موقعه  ولي وقتي كار به طلاق  ميكشه  معلوم ميشه  قيمت گلها  هفت  ميليارد تومان  هست."پس حواستون به  شاخه  گلها باشه  اقايون "

11-  خانمي مهريه اش يك دست و پاي  داماد  بود.

12-  مهريه  خانمي 32 دندان  شوهرش  بوده كه   مطالبه  مهريه  اشو كرده.

13-  خانمي  تقاضاي طلاق كرد  چون مهريه اش خريد هر روز يك روسري  بوده اونم از طرف  شوهرش  وشوهرش مدتي  وظيفه اشو انجام نميده."واقعا بعضي ها وقت ازدواج  گند ميزنن  با اين ژستهاي عاشق پيشه اي"

14-  خانمي  مهريه اش   10هزار ليتر بنزين."حالا با اين تحريم و سهميه بندي  سوخت داماد بيچاره شد"

هرگز به دنبال کسی نباشیم که بتونیم باهاش زندگی کنیم دنبال کسی باشیم که نتونیم بدونش  زندگی کینم .

   

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 12:44 بعد از ظهر  توسط یاس سفید  | 

چند روز پيش  توي خونه تنها بودم  وحوصلم سر رفته بود . منتظر بودم ساعت بشه 7 بزنم  شبكه مبتذل و مستهجن فارسي 1

فريجوليتو بيبينم كه خدا از مامانش"مارگاريتا" نگذره  كه باعث شده امار طلاق  اينقده در ايران  بالا بره.

از اونجايي كه فارسي 1 رفت در همسايگي شبكه هاي سياسي.  زدم يكي از همين شبكه ها  .دوتا خانم بودن كه داشتن در مورد بابيت  صحبت ميكردن. شبكه رو عوض  كردم.

ولي اين حس كنجكاوي  هي سيخونك  زد  و از اونجايي كه مطالعه  اي هم داشتم  زدم همون شبكه

خانمه  داشت در مورد  حضرت باب  خودشون  سخن ميگفت.  ميگفت  حضرت  باب  همون  موعود منتظر هست.

خيلي  حرفها از موعودشون  ميزد.  هر كدوم از ما بر اساس  باورهامون يا مطالعاتمون  مطالبي در مورد امام  12  مهدي صاحب الزمان شنيديم.

جالب بود ميگفت  امام 12  حضرت باب هست.

خلاصه  هر چيزي كه ما ميدونيم  اونها  تفسير ميكردند  كه اينها نشونه موعود منتظرشون هست.

حتي تغيير  قبله  پيامبر (ص)  را نشونه اي ميدونستند  بر اينكه  اونيكه ظهور ميكنه حضر باب هست كه شيعه و سني   اونو متعلق به خودشون ميدونن.

و خيلي حرفهاي ديگه.  ..........................................

فقط يه

 جمله امد توي ذهنم"اللهم عجل لولیک الفرج

 

من  اصلا كاري به گفته هاي اون خانمه ندارم.  به نظر من ايراني افكار هر كسي  محترم هست.و بايد  هركسي در تبليغ دينش  ازاد باشه  چون سفيدي  در كنار سياهي  زيبا  ميشه.

حرفم  در مورد  مبلغين  دين خودمون هست.يا بايد بعضي روحاني رو ببينيم  كه وقتي حرف ميزنه  بيشتر حواس معطوف  ميشه  به اون شكم  گنده اش.

يا غير روحاني  با اون ظاهر نامرتب  و ريشهاي  اصلاح نشده

يا خانمهاي  كه  با چادر هاي مشكي  و اون عينكهاي زشتي كه به چهره ميزنن  شبيه مترسك  ميشن.

كمتر جووني  مخاطب اين برنامه ها ميشه.

مخاطب پدر بزرگ مادر بزگها هستند  كه بايد گفت  در جواني پاك بودن شيوه پيغمبري است.

اون خانمي كه مبلغ بود  با يك ظاهر زيبا در عين حال  پوشش مناسب  كه به مخاطب  ارامش  ميداد  نوع رفتار  و حرف زدنش بر عكس مبلغين  خودمون.

ايام محرم كه ميشه  اين مبلغين  در گفتن  داستانهاي حماسي  در مورد حضرت ابوالفضل  روي فردوسي  رو كم ميكنن.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط یاس سفید  | 

کل کل دو شاعر

این اشعار  مربوط به کل انداختن خانم ناهیدنوری و اقای نادر جدیدی . منبع  رو نمیدونم  . اینو یکی از دوستان برام ایمیل  کرده . من که خوشم امد.

خانم نوری:

 :
به نام خدایی که زن آفرید / حکیمانه امثال ِ من آفرید
خدایی که اول تو را از لجن / و بعداً مرا از لجن آفرید !
برای من انواع گیسو و موی / برای تو قدری چمن آفرید !
مرا شکل طاووس کرد و تورا / شبیه بز و کرگدن آفرید !
به نام خدایی که اعجاز کرد / مرا مثل آهو ختن آفرید
تورا روز اول به همراه من / رها در بهشت عدن آفرید
ولی بعداً آمد و از روی لطف / مرا بی کس و بی وطن آفرید
خدایی که زیر سبیل شما / بلندگو به جای دهن آفرید !
وزیر و وکیل و رئیس ات نمود / مرا خانه داری خفن آفرید
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب / شراره ، پری ، نسترن آفرید
برای من اما فقط یک نفر / براد پیت من را حَسَنْ آفرید !
برایم لباس عروسی کشید / و عمری مرا در کفن آفرید
به نام خدایی که سهم تو را / مساوی تر از سهم من آفرید

 

نادر جدیدی:


به ‌نام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین
خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و بالغ و نازنین
خدایی که مردی چو من آفرید / و شد نام وی احسن‌الخالقین
پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت برین
خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک، همچنین
رژ و ریمل و خط چشم و کرم / تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین
دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز، همین !
نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک و فین!
مرا ساده و بی‌ریا آفرید / جدا از حسادت و بی‌خشم و کین
زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن سیب قرمز بچین
من ساده چیدم از آن تک‌ درخت / و دادم به او سیب چون انگبین
چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر زمین
و البته در این مرا پند بود / که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین
تو حرف زنان را از آن گوش گیر / و بیرون بده حرفشان را از این
که زن از همان بدو پیدایش‌ات / نشسته مداوم تو را در کمین !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط یاس سفید  | 

خلقیات ایرانیان

خلقیات  ما ایرانیان  به قلم مرحوم جمال زاده  با تغیرات امروزی:

مهمونی میدیم  اونایی که دوست داریم و نداریم  و دعوت میکنیم  .  یواشکیبه لباساي اونهايي که دوست نداريم مي خنديم. بعد که رفتند با دوستهاي خودمونيمون مي شينيم به حرفهاشون مي خنديم! توي مهموني واسه همديگه جوک ترکي مي گيم! جوک لري مي گيم! اصفهاني ها رو مسخره مي کنيم. مي گيم کاشوني ها ترسواند! رشتي ها بي غيرتند! کردها خرمتعصب هستند! آباداني ها لاف مي زنند!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط یاس سفید  | 

سخنان دکتر ازغدی

سخنرانی دکتر ازغدی به نقل از عصر ایران:

عصر ایران - حسن رحیم پور ازغدی ، استاد معروف دانشگاه در اظهاراتی که شب گذشته از شبکه یک سیما پخش شد با اشاره به موضوع ازدیاد جمعیت و زاد و ولد در جامعه گفت: " هم اکنون برخی خانم ها می گویند بچه دار نمی شویم برای اینکه هیکلمون به هم می خوره . ای مرده شور ببره هیکلت رو . مگه هیکلت رو می خوای ببری آخرت ؟ تو این هیکل رو می خوای چه کار ؟ غیر از اینه که می خوای ببری تو قبر یا اینکه می خوای هیکلت رو ببری تو خیابون نشون بدی. استفاده هیکلت برای شوهرته و البته شوهرت برای توئه و برای بچه آوردن."*

رحیم پور ازغدی علاوه براستادی دانشگاه، عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی نیز هست که صداوسیما مدتی است به صورت گسترده سخنرانی های مختلف وی را به طور کامل پخش می کند.
رحیم پور ازغدی در ادامه سخنانش گفت: من نمی گویم که خانواده ها زیاد بچه بیاورند یا کم. ولی بعضی خانواده ها 20 تا هم بچه بیاورند کم است بعضی دیگر دو تا هم زیاده. من خودم خانواده افغانی فقیری رو می شناسم که در یک اتاق زندگی می کنند و بچه های زیادی هم دارند. هر کدام رو نگاه می کنم بهتر از دیگری. همه نخبه و اعجوبه. آیا می توان به این خانواده بگویی که بچه زیاد نیار؟ من این سیاست رو که به طور کلی به همه بگوییم بچه زیاد نیاورید مخالفم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط یاس سفید  | 

زن

زن  از نگاه دکتر  شریعتی   اینقدر کامله که هیچی ننویسم بهتره

زن عشق می كارد و كینه درو می كند...

 دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...

 می تواند تنها یك همسر داشته باشد

 و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ....

برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است

 و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج كنی ...

 در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ...

 او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ...

 او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی....

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ....

 او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ....

 او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛

 پیر می شود و میمیرد...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

 چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

 زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

 گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

 سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!

و این رنج است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 4:12 بعد از ظهر  توسط یاس سفید  |